تبليغاتX
آ خدا...؟
چه جالب

به قول همینا که تهاجم فرهنگی تهاجم فرهنگی میکنن -که در واقعیت درست دارند میگند-،عروسک باربی پشتش کلی سیاست خوابیده

اما ماحصل اون سیاست میره دست بچه!که اصن هیچ رقمه امکان نداره اون بچه بفمه که با چی داره بازی میکنه!و هدف سازنده ش چی بوده!

حالا ما چی؟!

اومدیم میخوایم مثلا جبهه مقابل اونا ایجاد کنیم

کاملا غیرمستقیم میایم میگیم جبهه سایبری جنگ نرم-یا جنگ نرم-یا سربازان سایبری حضرت امام خامنه ای-جنگ نرم جنگ حق علیه باطل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یا بقیه اسمای دیگه که اصن ضایع نیس!

یا جالب تر از اون میایم مقابل باربی دارا و سارای منسوخ شده رو میزنیم که برخلاف باربی هم  زشته هم خیلی گرون  و هم غیر قابل دسترس

الان مغازه دم مسجد ما ام باربی میفروشه.

تازه باربیم دیگه همچین مالی نیس

الان از اون عروسکا که لبشون گنده ست و هیکلشون ... مده...یا از اونا که اسمشو یادم نمیاد!همون ۴ تا که کارتونم دارن!همونا که خوراک دختر خاله مه...دارم می بینم که مدلش شبیه اونا شده...حتی یادمه از ۷ سالگیش مراقب هیکلش بود که چاق نشه و تناسب اندامش حفظ بشه!

 

 

تا حالا شده واس کسی دعا کنیم که خدا بهش عقل بده؟!


مامانم یه سی دی گیر آورده بچه گونه درباره نماز و اینا.یه سی دی مذهبیه که بازی داره عکس و رسانه و شعر و مداحی کودکان داره

یکی از اون سی دیا رو داد به بچه مداح هیاتمون.چون یه شب که اومده بود هیات رفت تو مردونه.این کارش فوق العاده خوب بود.و قابل تقدیر

یه سی دیشو میخواد بده(شایدم داده)به پسر خاله م

میگم مادر من این کارو نکن.هر وقت یه سی دی گنده شاخ در اومد که تونست با بازی و نماهنگ و کلیپایی که کسری می بینه و باهاشون هر روز سر و کار داره اقلا برابری کنه اون وقت بده اون سی دی رو!

این بچه الان فیفا داره بازی میکنه.کارتونه اون طوطی خوشگله رو می بینه که خود من ۲-۳ بار دیدمش.خوب این که نمیاد به این سی دی نگاهم بندازه

میگه ما باید وظیفه مونو انجام بدیم!

تو دلم گفتم اگه این زده شد از آدمای مذهبی شاید شما روش بی تاثیر نبوده باشید!


بماند...شاید وقتی دیگر!

+ نوشته شده توسط روسیاه در دوشنبه دهم بهمن 1390 و ساعت 1:34 |
چرا هرکی انتقادی به عملکرد دولت یا نظام یا حتی رهبری داره میشه بی بصیرت و منافق و خون به دل رهبر کن؟!

چرا لزوما هر منتقدی میشه ضد ولایت فقیه و به قول خودشون بی بصیرت؟!

این همه تفتیش عقاید واس چیه؟!

که چی مثلا تو مصاحبه های کاری از بسیج و نماز جمعه و این بحثا می پرسن؟!

این چه قوانین گندیه که گذاشتن؟چرا خیرین مدرسه ساز تو زمینه مالیاتی تسهیلات ویژه دارن؟

اینجوری واس اینکه بغضیا از مالیات در رن میرن چی کار میکنن مدرسه میسازن و میشند خیر!بعد دولت مالیات کم میکنه...در حالی که با همون مالیات میتونه ۱۰۰ تا مدرسه بسازه از پول مردم برای مردم!

این چه بحث مزخرفیه که بسیجی کسری سربازی داره؟!قبلا چی بود بسیج و الان به چه .... تبدیل شده؟الان هرکی بخواد سربازی رو دو در کنه پا میشه میاد بسیج...هر کی هر غلطی میخواد پشت واژه بسیجی انجام میده و خیالیشم نیس!چ.ن پشتش گرمه به بسیج...این وسط یکیم که بخواد واس خدمت به خلق خدا عضو بسیج شه میاد این وضع گوههر بار رو میبینه و میذاره میره...البته همه هم اینجوری نیستند(اینم واس دل بابامون)

یادمه تو کلاس بسیج فعال که رفته بودم خانومه گفت واس سهمیه دانشگاه اومدی؟!آخه الاغ بیشعور گاو نفهم دانشگاه آزاد چی داره که بخوام با سهمیه ام برم توش؟

یادمه تو همون کلاس با یه آقایی که اومده بود به ما درس یاد بده یه ذره بحث کردم...آخراش شروع کرد به داد و بیداد کردن!!!!سر یه بچه!این همون قضیه انتقادست

بابا حضرت علی هم حکومت کرد!آیا اون موقع هم وضع به همین اسف باری بود؟!که اگه بود اونم مال خودش ما نخواستیم!د نبود د...دقیقا کجای این حکومت اسلامیه؟این فرهنگ منافقانه ای که دارن راه میندازن؟یا این وضعی که دارن میکشونن به سمت یه جامعه بسته و خفه؟!اسلامی که ته تفکر و تعقله!!!!

اسلامم آرزوست...؟!

باید کاری کرد...باید کاری کرد؟!؟

فکر نمی کنم همین حضرت آقا(روحی و جسمی له الفدا) به این بساطی که راه انداختند راضی باشند!یه عده شدن کاسه داغتر از آش که همینا ...

این محیی معالم الدین و اهله؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟

همه پسر فاطمه رو برا خودشون میخوان...آقا بیاد که ما راحت باشیم!

نمیگیم بیاد که  اون ناراحت نباشه!

عشق به امام زمانمون که این باشه،دیگه ببین عشق به نائب برحقش به کجا میرسه!


می تونم پیش بینی کنم چند نفرتون منو بعد از خوندن این پست یه بی بصیرت معاند نظام خطاب خواهید کرد!

تقبل الله!!!!!!!!!!!!!!!


شعر خالی از لطف نیست...

يه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه
باغِ انگوری
باغِ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا

اون جا که شبا
پشتِ بيشه‌ها
يِه پری مياد
ترسون و لرزون
پاشو ميذاره
تو آبِ چشمه
شونه‌می‌کنه
مویِ پريشون...

يِه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می‌بره
تهِ اون دره
اون‌جا که شبا
يکه و تنها

تک‌درختِ بيد
شاد و پُراميد
می‌کنه به‌ناز
دسّشو دراز
که يه ستاره
بچکه مثِ
يه چيکه بارون
به جایِ ميوه‌ش
نوکِ يه شاخه‌ش
بشه آويزون...

يه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می‌بره
از تویِ زندون

مثِ شب‌پره
با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا
که شبِ سيا
تا دمِ سحر
شهيدایِ شهر
با فانوسِ خون
جار می‌کشن
تو خيابونا
سرِ ميدونا:

 

«ــ عمو يادگار!
  مردِ کينه‌دار!
  مستی يا هشيار
  خوابی يا بيدار؟»
 

مستيم و هشيار
شهيدایِ شهر!
خوابيم و بيدار
شهيدایِ شهر!
آخرش يه شب
ماه مياد بيرون،
از سرِ اون کوه
بالایِ دره
رویِ اين ميدون
رد می‌شه خندون

يه شب ماه مياد
يه شب ماه مياد

+ نوشته شده توسط روسیاه در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 1:27 |
یکی از مزخرف ترین خواصی که آهنگ رو وبلاگ داره اینه که وقتی چند تا وبلاگو با هم باز می کنی هر کدوم بدون احترام به وبلاگ دیگه شروع میکنن به خوندن!و مثه الان من گند میزنه به اعصابتون...یکی صدای بارون داره پخش میکنه یکی داره مداحی میکنه و اون یکی داره آهنگ تینکربلز!رو پخش میکنه....اگه وبلاگ هیات رو هم باز کنم آهنگ قشنگه اون فیلمه که میگن قشنگه هم بهش اضافه میشه!

نه بابا؟!جدا میتونم صداهاشو قطع کنم!؟

+ نوشته شده توسط روسیاه در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 0:41 |
دامن علقمه و باغ گل یاس یکی است

قمر هاشمیان به نام عباس یکی است

سیر کردم عدد ابجد و دیدم به حساب

نام زیبای ابـاصـالح و عباس یکی است
+ نوشته شده توسط روسیاه در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 و ساعت 0:34 |
سلام

نمی دونم چند روز پیش بود.اما مامان اومد گفت خودش و داداشی میخوان برن مشهد!

منم با اینکه ته دلم داشت می مرد!اما خودداری کردم و نگفتم منم بیام

یه خورده که صحبتشو کرد دیگه نتونستم خودمو نگه دارم

گفتم منم بیام مامان؟

که اونم چیزی نگفت!

بعد اومدیم خونه و خلاصه ش اینکه قرار شد ۴ نفری بریم.بدون بابا.

همه ساکا رو  دیشب چیدیم با آجی و همین امروز صبح که پاشدیم بابا پاش درد میکرد....

در نتیجه قرار شد که کنسل بشه...

مامان هی میگفت برو بلیتا رو پس بده و اینا که منم دل رفتنشو نداشتم.

خونمون امروز کلاس اخلاق بود.

مامان بلیتا رو داد به ۳ تا از اقوام!اما هنوز یکی جا مونده بود...

قرار بود یا من برم یا مامان!داشت می رفت که بلیتا رو به اسم بگیره که گفتم مامان نمیشه دوتا بلیط بگیرید که منم باهاتون بیام؟!گفت اصن قراره تو بری!

منم هی به مامان تعارف زدم که نه من نمی رم)به صورت خیلی جدی(اما دعا دعا میکردم که کاشکی منم می رفتم

خلاصه مامان رفت بلیت بگیره زنگید و گفت فلان ساعته به اسمت گرفتم خوبه؟!گفتم نه و اینا من نمیرم.اسمشو به نام خودش زد.

اومدم بیرون)از تو اتاق(زنگیدم مامان گفتم یعنی نمیشه یکیم واس من بگیرید

که گرفت

الانم بهم گفته برو یه بلیط برگشت بخر!منتظرم صفحه لود شه...

اولین باریه که واس مشهد رفتن انقد یهویی دارم میرم...

تا قبل این انقدر آقا میذاشت دلم بخواد که بعد میبردتم.

جفتش شیرینی خاص خودشو داره

هر دوشم قشنگه

+++++++++++++++++++++++

به این نتیجه رسیدم که هرچی به بابا کمتر اصرار کنم بیشتر اجازه میده که برم!

نمونه ی اولش)آخه تا حالا خودمو میکشتم که بذاره(همینه که بابا گذاشت من تنها از طرف مسجد برم کربلا...تنهایی سخته.اما خیلی خوبه!

یعنی میشه؟

دعا بفرمائید

 

+ نوشته شده توسط روسیاه در دوشنبه دوازدهم دی 1390 و ساعت 16:27 |
انقد الان عصبی و قاطیم که فک میکنم همین الان خون از دماغم و گوشام مثه فواره میزنه بیرون!

نمردیم مفهوم داغ کردنو هم فهمیدیم!

چه دلیل علمی ای داره اینکه احساس گرمای شدیدی میکنی یهو؟!

 

+ نوشته شده توسط روسیاه در یکشنبه یازدهم دی 1390 و ساعت 0:18 |
 

حذف شد...

+ نوشته شده توسط روسیاه در یکشنبه یازدهم دی 1390 و ساعت 0:7 |
نصفه شبی زده به سرم هی فرت فرت پست میدم!خوشم میاد همشم چرت و پرت!!!!!!!!!

باور کن فقط چایی و خرما خوردم!

از پنجشنبه این هفته کلاس طراحی وبم شروع میشه!

اصن یه احساس شادی زاید الوصفی تو  وجودم میکنم که نگو!

چه باحال!

اما میدونم که ۵ دقیقه دیگه دوباره غمگین ناک میشینم!!!!حالا نه دیگه واقعا ۵ دقیقه!!!!!!!!!!

بای بای!!!!!

+ نوشته شده توسط روسیاه در چهارشنبه هفتم دی 1390 و ساعت 3:42 |
الان داشتم آرشیو رو نگاه میکردم

دیدم از تیر ۸۸ نوشتم!

از همون اولم بیکار بودم!

نپرسید.هیچ کدوم از نظرات تایید نمیشه!

جوابها به روشهای دیگه داده میشه!

+ نوشته شده توسط روسیاه در چهارشنبه هفتم دی 1390 و ساعت 3:34 |
سلام

رفتم دکی!

۱۰۰ تومن پیاده کردم!

یه دکترش خصوصی بود به هیشکی هیچ ربطی نداره!

یه دکترش ارتوپد بود

واس تاندون دستم

رفتم تو و گفت چی شده و اینا

توضیح دادم براش که آره چند وقت پیش گرفت و رفتم دکی و برام مسکن نوشت و ...

یه کم کعاینه کرد!(موندم یه کم معاینه یعنی چی آخه؟!)

بعد پرسید میشوری؟!گفتم مثلا ظرف؟گفت آره!گفتم خوب آره بی شعور!برگشت گفت از کدوم شهرستان پاشدید اومدید!آخه الان که کسی دیگه ظرف نمی شوره!حالا ما که ظرفشویی داشتیم بازم میشوریم با دست!بابا مگه چیه؟!

خلاصه گفت برم آمپول بگیرم

رفتم گرفتم و آآآآآآآآآآآآآآآآآآی کل آمپولو خالی کرد تو مچم!!!!!!!!!دیدی پا چطوری خواب میره گز گز میکنه!دستم همونجوری شد و من نقش اعصاب رو فهمیدم!تا همین یه ربع پیش هی رو اعصاب بقیه بودم!!!!

همین دیگه

مصاحبه دارم!

دعا بفرمائید بابا اندفعه دیگه رومونو زمین نندازه!بابا که نه.مولا...

+ نوشته شده توسط روسیاه در چهارشنبه هفتم دی 1390 و ساعت 3:13 |